پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

سال نو مبارک

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد. برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره...من...تو...ما... کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟... زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار وسال نومبارک...     ...
17 فروردين 1392

گذری بر خاطرات پسر عسل به روایت تصویر

سلام گلم سلام نفسم مامانی امروز برات یه سری عکس از دوران کودکیت می خوام بذارم تا ببینی و کلی کیف کنی  اولین عکس مربوط میشه واسه وقتی که هفت ماهت بود عزیز دلم مثل الان خیلی ناز و دوست داشتنی  این عکس هم مربوط میشه به  هشت ماهگیت البته اینجا ما هنوز قزوین بودیم  ا ینجا هم شما یک سال و دو ماهت هست و برای اولین بار رفته بودی مشهد اونجا هم کوه سنگیه که ناهار همه مهمون بابا رضا بودیم یادش بخیر خیلی خوش گذشت  بقیه رو تو ادامه مطلب ببینیم   بازم مشهد و یکی از امامزاد ه های بیرون شهر  یک سال و پنج ماهگی خونه خاله رویا   برای اولین بار بود که کچل شده بودی &nbs...
10 دی 1391

خواب ناز

امیدوارم همیشه خوب بخوابی و خوابهای رنگی و قشنگ ببینی عزیزکم برات قصه میگم تا که بخوابی دیگه اشکی نریز نکن بیتابی                                             میگم حکایت بره و گرگه                                   برات میگم که دنیا چه بزرگه بخو...
26 آذر 1391

سلام

سلام سلام اول ببخشید که خیلی وقته مطلب جدید نفرستادم به خاطر اینکه هفته قبل هفته خیلی شلوغی بود و وقت نشد بعدش هم که چند تا عکس خوشگل و ملوس از گل پسر گرفتم ولی چون رم ریدرم مشکل پیدا کرده و هنوز موفق نشدم درستش کنم عکس جدید نذاشتم گل پسر ما این روزا همچنان به مهد کودک میره و فکر میکنم از شرایط جدیدش هم راضی باشه فقط تنها ایرادش اینه که هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشه میگه« مامان دنیا من مینیام مهد توتت تو برو با بچه ها بازی هن » ولی بعد از غذا خوردن و لباس پوشیدن تقریبا راضی میشه و آماده برای رفتن به کلاس تازه شنبه هم با خاله رویا رفتیم براش خمیر بازی ، چسب ، مقوا و..... برای کاردستی درست کردنش خریدیم . جالب این بود که پو...
15 آبان 1391

پوریا در آتلیه

بعد از کلی این ور اون ور و برنامه تصمیم گرفتیم گل پسر رو ببریم اتلیه خلاصه قبلش بردیمش آرایشگاه تا هم موهاش رو یه کم کوتاه کنه هم یه سشورایی و .... بماند که من و خاله رویا کلی ادا و شکلک و زست درآوردیم که ایشون ثابت سر جاش وایسته تا آقای آرایشگر کارش رو انجام بده خلاصه بعد از یک ساعت راهی آتلیه شدیم اونجا هم اولش همه چی خوب بود ولی از اونجایی که تاریک بود آقا پوریا ترسید و باز هم نقش شگلک درآوردن ما شروع شد و بالاخره این هم چند تا از عکساش ....     ...
15 آبان 1391

پوریا تو این روزا و درخواست عمو مجید

سلام به همه ی دوستای گلم پس گل ما این روزا میره مهد کودک و نصف روز رو هم اونجا سپری می کنه و دیگه واقعا علاقه پیدا کرده به مهد کودک و وقتایی که خونست همه ی فکرش اونجاست و همش داره اسم دوستاش رو تکرار می کنه مثلا بهش میگیم پوریا اسم دوستات چیه؟ میگه سامیار مهدیس هستی باران ....  و در کل فکر کنم لذت می بره از رفتن به مهد کودک بازی مورد علاقه ی این روزاش هم کلاغ پره اینجوری می خونه کلاغ پر گونچی پر خاله رویا پر خاله رویا پره ی نداره خودش خبر ندااااره در مورد شخص سوم هم که مثلا اینجا خاله رویا اطرافش رو یه نگاه می ندازه و اولین نفری که به چشمش خورد رو می گه و هیچ کس رو بی نصیب نمی ذاره عزیز دلم امیدوارم  روزها...
8 آبان 1391